روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار
پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید.
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه
در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور
اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن
نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.عصر آنروز روزنامه
نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس
شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر
او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته
است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما
را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.مرد کور
هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده
بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.
برچسب:
نویسنده: محمدعلی